معلمی که به قلب دانش آموزش حکومت میکرد

از پیشم رفت

قبل از خوندن این مطالب ازتون خواهش میکنم اگه قدرت درک حرفام و ندارین ... اونا رو نخونین .... خوندن حرفای من قدرت میخواد

هرکسی نمیتونه درکش کنه

امشب مینویسم به یاد روزی که آرزوم جلوی چشمام مال بقیه میشد😦😦

نمیدونم چطوری باید حس الآنم و توصیف کنم ولی.... فقط همین و میدونم که الآن اینارو دارم با همه ی احساساتم مینویسم

احساساتی که من و دارن دیوونه میکننن .... احساساتی که من و بیزارم میکنن از زندگی

همه چیز از ورود من به یه مدرسه ی لعنتی شروع شد .... ورود یه دختر کوچولو  به یه دنیایی پر از وحشت

یه دختر ۱۴ ساله که وارد دبیرستان شد.....

دخترکی که شیفته ی مهربونی معلمش شد..... به اینجای مطلب که رسیدم نمیدونم چی باید بنویسم ؟؟؟ 

میفهمین؟؟؟؟ چون میدونم هیچ کی نمیتونه حس اون روزام و حال و روز الآنم و بفهمه 

فقط این و بدونین همه ی مطالبی که قراره اینجا بخونین در مورد دختریه که دلداه ی معلمش شد .... دخترکی حتی خودشم 

حالش بهم میخوره ازین احساس عمیقش به یه معلم.....  دخترکی که هر روز توی مدرسه جون میداد جلوی چشمای بقیه

من روزی هزار بار مردم وقتی میدیدم بقیه دارن بهش نزدیک میشن.....

۴ سال در کنار هم بودیم ....  بهم وابسته شده بودیم ..... به دیدن هر روز هم دیگه .... مثل رابطه ی مامان و دختر

بعد یهوویی از هم حدا شدیم .... من خییییلی عذاب کشیدم واسه خاطر جداشدنمون .... واسه خاطر این همه فاصله...

فک کردم با مرور زمان فراموش میشه ولی نشد.....

یه دختر ۲۰ ساله امشب گوشه ی اتاقش با یه عالمه احساس نصبت به بترین فرد زندگیش داره ایناهارو واستون مینویسه

دختری که با هر کلمه داره جون میده..... دختری که هر روز دلتنگی میکنه .... ما ۲ ساله که از هم حدا شدیم 

جداشدنمون به خاطر ورود من به دانشگاه بود آخه اون دیگه نمیتونست کنار من باشه .... و توی این ۲ سال فقط

 خدا میدونه که چی گذشته بهم.....





برچسب:
[ يکشنبه 15 مرداد 1396 ] [ Array ] [ Saba ] [ ]

خانم معلم بی معرفت

دوس داشتم یه تفنگ داشتم و همه ی دخترای اطرافت و میکشتم

تا دیگه کسی سعی نکنه بهت نزدیک بشه . کسی سعی نکنه اذیتت کنه

کسی ناراحتت نکنه

یه نعلم تکست تویس ساخت از دختری که انشاش اصلا خوب نبود...

یادمه اون موقع ها یه دفتر شعر داشتم . مخاطب همه ی شعرام خودش بود . وقتی شعرام و سر کلاس واسش میخوندم . سرش و 

پایین مینداخت و با تمام وجود نوشته هام و گوش میداد

بعضی موقع هام عجیب میرفت توی فکر.....

یه روز که یوی از نوشته هام و واسش خوندم با یه عالمه احساسی که پشت حرفام بود ..... سکوت عجیبی توی کلاس برقرار بوده

همه داشتن به شعرام گوش میکردن بچه ها میدونستن مخاطبش کیه وای خودش نمیدونست یهویی سرش و آورد بالا و گفت کس 

این همه بلا رو سرت آورده ؟؟ کی این همه اذیتت کرده؟؟ تو اسمش و بگو فردا صبح جنازش و تحویل بگیر

واااای خدا اون نمیدونست مخاطب همه ی شعرام خودش بوده

میفهمین؟؟؟؟ 

نمیدونست😦



برچسب:
[ شنبه 14 مرداد 1396 ] [ Array ] [ Saba ] [ ]